نمی دانم به یاهوها بچسبم یا هیاهوها
رهاشودرفراموشی که درترمیم ویرانی
همیشه دردها را در نمی یابند داروها
چقدرازسردتابی هازبان سبزه هاسنگین
چقدراین روزهاپژمرده است اخلاق آهوها
خودت رابازبینی کن به شبهایی که پلکاپلک
برایت نقشه می ریزندآن سو ماجراجوها
بیابان را قرق دارند کوتاه آمدی فردا
برایت تا بخواهی گرگ می زایند راسوها
حراجی ها نشانت کرده اند ازپشت هرشیشه
برای چشم هایت دست می گیرند النگوها
تومی گفتی به دریا دل بزن باموجها تاکن
به دریا هم زدم افتاده ام در چنگ زالوها
هنریک صورتش رادرتو احیاکردتاذوق است
به تحسین سرفرود آرند در پایت قلم موها
توازنسل کدامین شاخه های آفتابی که
غروب از گونه هایت می تراوند آلبالوها
از نو تب خیال تو در من شدید شد
ازحجم نازکانه ی خوابی پریده ام
تامرز نقطه ای که دل آنجاشهیدشد
در انتظار دیدنت ای آب و آینه
گیس سیاه ثانیه هامان سفید شد
امشب درآستانه ی تحویل سال نو
حالی خراب و پنجره ای ناامید شد
باآن همه افاده که در وهم باد بود
آخر اسیر بازی گیسوی بید شد
درحوض عید آب تنی کن بیاکه ماه
از لحظه ای که دید تو را ناپدید شد
انداختیم در هیجانی گلو به هم
دور از جهان پنجره در خزه خواب درد
هم شانه سوختیم ونبردیم بو به هم
با واژه های صامت یک عمر انتظار
گفتیم از نگفته ترین آرزو به هم
برتخت جان هراس دقایق گرفته ایم
مثل دو هم اتاقی مجروح خو به هم
کردیم بادریدن تن لایه های شرم
زخم هزار خاطره را باز گو به هم
دیشب پیاده روی خیابان می آمدیم-
درچشم عابران چقدر من و او به هم
امروز اگر روایتی از خواب می کنیم
امروز اگر نشد که بروییم رو به هم-
زایا تر از جنون زمین در شیار باد
یک روز می رسیم شبیه دو جو به هم
برای پر زدن بی تاب هستند
مبادا پلک شان خارش بگیرد
گسل هایی که در من خواب هستند
..................................................................................
عشق است وهزار چشم ناشی دارد
یک پنجره ی رو به حواشی دارد
عمری ست که درحوالی کوچه ی ما
سلما نی دردسر تراشی دارد
ای گم شده در غبار خودخواهی خویش
ترسم نرسی به سقف کوتاهی خویش
با این همه در چشم من ای ماه برقص
دریا که نمی گریزد از ماهی خویش
گم کرده ام خروجی یک اشتباه را
درخواب نازکانه ی شب بوسه می زنم
روزی هزار دفعه لب پرتگاه را
عمری ست روی دوش دلم تاب می دهم
پس لرزه های صامت بخت سیاه را
خورشیدم ای بهانه ی نازکتر از خیال
نیلوفرانه چپ نکن از من نگاه را
دیروز با شکوفه ی باران خنده ات
می شستی ازدریچه ی ذهنم گناه را
باز آمدی به وسعت تاریکی ام بیار
شب چلچراغ خوشه ی انگور ماه را
دل خوش نکن به این همه افسانه باف ها
کی رفته است یک شبه صدساله راه را؟
زخمی غریب روی دلش پا نهاده بود
د ر پیچ و تاب های گلوگاه روزگار
او مرد لحظه های خبرساز جاده بود
زیباترین چکامه ی دنیای و اژه ها
تصنیف کس نگفته ی دور از اراده بود
تندیس جنگ بود و با آنکه پا نداشت
یک عمر روی پای خودش ایستاده بود
آدم که نه فرشته به شک می رسم یقین-
دارم زمان قرینه ی او را نزاده بود
نیلوفرانه رفت به پابوس آفتاب
مردی که دل به باور تکلیف داده بود
این روزها حضور کسی را نمی خری
از تو سواد سوختن آموختم بیا
تابم بده برآتش تحقیرت ای پری
بادم بزن که آتشت اعجاز می کند
بادم بزن به خنده اگر کیف می بری
دست خودم که نیست فشارافت میکند
بی وقت ها که در هیجانم شناوری
گل می کنی زلالی هرچشمه سار را
تا لب به جاری اش نگذارد کبوتری
غیر ازهجوم گریه در این سال ها نزد
لبخند نازکانه ای انگشت بر دری
تا باز اشتهای نگاهم عوض شود
تا باز عرق خنده به لب هایم آوری
می خواستم که پنجره باشم کنارتو
می خواستم دوباره از این راه بگذری
لرزم به شانه است مبادا گره خورد
گیس تو لای شانه ی انگشت دیگری
عرق به معنی ریشه
از سایه ی رفاقت این صخره زادها
درچشم های ساکت این شهرخوانده ام
تصویر های مبهمی از رویدادها
در انحنای حنجره وسعت گرفته است
چپ کوک های بغض غم آواز بادها
ترسم خدا نکرده که فردا قلم شود
زیر سوال حرمت مردم مدادها
یک روز خوش ندیده ام ازبس فتاده اند
چون بختکی به جان و دلم اعتقادها
نسخه برای درد نفس گیر من نپیچ
کافتاده از جراحت ذهنم پمادها
من مرده ام اگر چه نفس می کشم هنوز
من زنده ام به یاد شما زنده یادها
گاهی پدیده می شوی و گاه ناپدید
شعرانه ی شکفته در الفاظ فصل ها
سر شاخه ی تمام غزل های رو سپید
چشمی برای دیدن تان خیز بسته است
چشمی که بیکرانگی ات را به خواب دید
با رویش دوباره ی مهتاب چشم تو
پروانه ی حسادتم از پیله می پرید
دیروز اگر تفال دیدارتان نبود
پای مرا کسی به خیابان نمی کشید
در وحشتم وجب به وجب بید می زدم
آن روزها که در سرتان باد می دوید
بانو ببین چگونه در آواز سایه ها
روح هم اتفاقی مان می شود شهید
دست قسم نداده ام اما خدا تو را
روزی که آفرید برای من آفرید
از تو نمی شود به همین سادگی گذشت
از تو نمی شود به همین سادگی برید
گیرم شد استخوان تو را دور افکنم
اما مگر که روح تو را می توان جوید ؟!
ای کاش خوان ساده اش وجدان مارا حتی برای لحظه ای بیدار می کرد
................
درون خشت خشت هر خیابانی تکان انداخت
خبر سنگینی اش را بر گذر گاه زمان انداخت
از انفاس قناری ها چه می فهمیدبادآن شب
که قفلی بازبان بی زبانی بر دهان انداخت
چه می فهمید شعراز آفتاب بکر چشمانت
که ذکر تازه ای را در قنوت واژه گان انداخت
چه فرصتها ی بی وقتی به روی ما بغل می ریخت
چه لکنت ها که رستاخیز چشمت در زبان انداخت
چه خوابی شست ماه ازتوچه می خواند از لبت آتش
که خود رادر نیستان واژه ی صبح جهان انداخت
تو در تسبیحت ای تن سوره ی باران چه گفتی که
خدا یک صورتش را در پر رنگین کمان انداخت
سحر پا شد درخت آفتاب افتاد از قامت
و شب پیراهنش را بر تن هفت آسمان انداخت
کدامین چشمه تب دارد ؟ کدامین دست دریا شد؟
کجا ؟ کی بعد تو در کوچه های اشک نان انداخت
